یه اتفاق خیییییلی بد...خداروشکر به خیر گذشت
اصلا دلم نمیخواد اینو بنویسم ...
وقتی یاد اونروز میفتم تمام تنم میلرزه...
دقیقا 13ماهه شده بودی صبح طبق معمول داشتم توی آشپزخونه برات لقمه های نون وپنیر درست میکردم میگرفتی ومیزاشتی دهنت که یهووووو
دیدم حالت خفگی پیدا کردی هرچی دست کردم ته گلوت هیچی نبود فکرمیکردم نونه ولی اوضاع خرابتر از این حرفابود اونقدر اوق زدی که دیدم از گلوت داره خون میادوخون میاد تمام لباست شده بود خون یک لحظه..خدااون روزو نیاره ... حس کردم همه چی داره تموم میشه دنیا دور سرم میچرخید....دیگه جون نداشتی سرفه هم بکنی افتادی کف هال... سروتهت کردم زدم توکمرت...حس میکردم تنها کاری که میتونم بکنم همینه...باورم نمیشد یک تیکه شیشه بریده شده از گلوت بیرون اومد...وارفتم ...شانس شارژگوشیم تموم شده بود خاموش بود تلفن هم قطع بود رفتم خونه همسایمون وقتی منو خونهای روی لباس تورو دید شوکه شد...زنگ زدیم بابات اومد باپدربزرگت رفتیم بیمارستان کودکان باهنر ..توی راه همش گریه کردم تااونجا...دکتر که دید گفت خداروشکرکنید که شیشه اومده بیرون وگرنه معلوم نبودچی میشد....ولی ته گلوت پاره شده بود که تا2روز شیر هم نمیخوردی...بمیرم الهی وقتی اومدم خونه تمام زمین وفرش خونی بود وای که چه روز وحشتناکی بود اون روز....
ان شاا...برای هیچ مادری پیش نیاد صحنه ای که من دیدمو ببینه...مثل شکنجه بود...![]()
واقعا خداروشکرکردم ومیکنم وهمیشه به این فکرمیکنم که خدا دوباره بچموبهم داده
![]()
خدایا همه عمر ازت ممنون وسپاسگزارم


یه اتفاق خیییییلی بد...خداروشکر به خیر گذشت
