آرادآراد، تا این لحظه: 15 سال و 26 روز سن داره

آراد کوچولوی دوست داشتنی من

مسافرت نوروز 1392

روز 23 اسفند برای اولین بار با قطار به مسافرت رفتی عزیزم تا سال تحویل کنار پدربزرگت باشیم مقصدمون دزفول بود 18ساعت توی قطاربودیم ولی ازاونجایی که تو یه فرشته هستی حتی یکبار از خستگی نق نزدی الهی فدات بشم خوابتم نمیبرد ولی خودتو سرگرم میکردی ساعت 7صبح رسیدیم چقدرپدربزرگ از دیدنت خوشحال شد... اونجا کلی توحیاط بازی میکردی هواهم عالی بودهرروز بعدازظهرهم میرفتیم پارک روبروی خونه کلی تاب بازی میکردی...    توی اون چندروز که دزفول بودیم 2تادندون آسیاو2تانیش بالادراوردی حالاجمعا14تادندون داری که مثل مرواریدبراق وقشنگن  دوم عید بابا واون یکی پدربزرگت اومدن واسه خودت بادوتاپدربزرگت کلی خوش گذوندی وهرکاری خواستی برات...
28 فروردين 1392

یه اتفاق خیییییلی بد...خداروشکر به خیر گذشت

اصلا دلم نمیخواد اینو بنویسم ... وقتی یاد اونروز میفتم تمام تنم میلرزه... دقیقا 13ماهه شده بودی صبح طبق معمول داشتم توی آشپزخونه برات لقمه های نون وپنیر درست میکردم میگرفتی ومیزاشتی دهنت که یهووووو دیدم حالت خفگی پیدا کردی هرچی دست کردم ته گلوت هیچی نبود فکرمیکردم نونه ولی اوضاع خرابتر از این حرفابود اونقدر اوق زدی که دیدم از گلوت داره خون میادوخون میاد تمام لباست شده بود خون یک لحظه..خدااون روزو نیاره ... حس کردم همه چی داره تموم میشه دنیا دور سرم میچرخید....دیگه جون نداشتی سرفه هم بکنی افتادی کف هال... سروتهت کردم زدم توکمرت...حس میکردم تنها کاری که میتونم بکنم همینه...باورم نمیشد یک تیکه شیشه بریده شده از گلوت بیرون او...
14 اسفند 1391